دوشنبه18آذر92(تولد 3سالگی با باباحاجی اینا)
سلام به همه دوستان و به عزیز دلم. هفته ای که گذشت و چند روز گذشته بسیار برامون پر استرس بود. آخر هفته پیش مامان حاجی و باباحاجی از شمال اومده بودند برای چکاب. بعد از معاینه باباحاجی معلوم شد که باید آنژیو بشه. روزه شنبه ای هم آنژیو شد و معلوم شد یکی از رگ های قلبش بسته ست و ما چون تجربه عمل قلب باز مامان حاجی رو داشتیم خیلی نگران بودیم خلاصه شنبه بعدازظهر براش استنت گذاشتند.
الان هم حال عمومیش خدا رو شکر خوبه.فقط ضعف داره که فکر کنم از استرسه. بگذریم . خدا خیلی کمک کرد و ما هم شاکریم.

در هفته ای که در پیش رو داریم یعنی جمعه ش تولد آویسا خانومه.زن دایی جان گفت برای اینکه روحیه همه عوض شه و چون بابا حاجی اینا هستند و شب جمعه گذشته هم قرار بود که همه بیان خونه ما. ما یه تولد کوچولو به پیشنهاد زن دایی برات بگیریم. بابایی هم برات کیک خرید البته سفارشی نبود. دختر عسل هم سفارش کیک سبز داد ولی بابایی نتونست پیدا کنه و کیک تولد شد این...

شب خوبی بود.منم شام فسنجون و لازانیا و سالاد و لبو و مخلفات دیگه آماده کردم. بعد شام یه تولد کوچیک گرفتیم. آویسا که خیلی ذوق زده بود. مخصوصاً وقتی لباسش رو پوشید با صندل قرمزش.همش می گفت: عروس شدم و کلی با احتیاط راه میرفت.




آویسا دختر هم اصلاً همکاری نمیکرد.تا تونست شیطنت کرد. و دست به همه چی میزد. وقتی هم کسی میخواست عکس بندازه سریع چشماشو می بست و تا بابا رضا با دوربین می اومد سریع میرفت پشتش که چی میخوام عکس بندازم...میگی نه نگاه کن...

کادوهای آویسا خانوم هم بیشترش پول بود. ولی دایی ایرج و زن دایی جان زحمت یه لباس کت بافت و یه دامن فوتر خوشگل که من عاشق دامنش شدم که البته زن دایی جان خودش زحمت دوختش رو کشیده بود و من ازش قول گرفتم که یکی تو همین سبک برای من هم بدوزه. یادم رفت عکس بندازم ولی حتماً این کار رو میکنم تا دوستان هنر دست زندایی مهربون آویسا رو ببینند.
عزیزم! تولدت پیشاپیش مبارک باشه. بهترین ها رو برات آرزو میکنم.
هفته پیش هم با آویسا خانوم رفتیم براش بوت کردیم. رنگش رو هم خودش انتخاب کرد...




دوشنبه18آذر92(تولد 3سالگی با باباحاجی اینا)
